تبليغاتX
از عشق ، عاشقانه بگو آن چه را که هست

 باران گرفت

ناگاه حال و حوصله آسمان گرفت
باران گرفت اشکِ زمين و زمان گرفت

باران گرفت گريه شد و بر زمين چکيد
باران گرفت و عشق که روييد و جان گرفت

مرد آمد و مجسمه‌اي از گل آفريد
عاشق شد و مجسمه را در ميان گرفت

مرد آمد و به هيات پروردگار شد
از عشق دوخت پيرهني و بر آن گرفت

لب بر لبش گذاشت و يک زن، يک آشنا
در بازوان خسته آن مرد جان گرفت

زن لب گشود، خيره به خود شد و حرف زد
«يعني به اتفاق جهان مي توان گرفت»؟

زن شعر گفت، شاعره شد، ازخودش سرود
«حسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت»

زن شعر گفت و گفت که مردش غريبه است
از عشق گفت و گفت و کم کم زبان گرفت

هي از خزان سرود از آغاز فصلهاش
بادي وزيد و دفتر او را خزان گرفت
□□□
پاييز مي‌رسد و زمينگير مي‌شود
پاييز مي‌رسد و چه دلگير مي‌شود

پاييز مي رسد و تمام اميدها
در قاب‌هاي خاطره تصوير مي‌شود
باران گرفت
- دختر بجنب! وقت گذشتن رسيده‌است
تا باز پا به پا بکني دير مي‌شود

- مرد غريب خسته! تو مي‌داني آخرش
اين شعرهاي من به چه تعبير مي‌شود؟
□□□
پاييز هم رسيد و زمينگير شد و مرد
پاييز هم رسيد و چه دلگير شد و مرد

پاييز هم رسيد و تمام اميدها
در قاب‌هاي خاطره زنجير شد و مرد

دختر نشست و ديد كه مردش غريب نيست
اما اسير بازي تقدير شد و مرد

مردي كه گريه کرد و باريد مثل ابر
و قطره قطره قطره تقطير شد و مرد

مردي که خسته شد که فرو ريخت که شکست
كه بيست ساله بود، ولي پير شد و مرد

مردي که کوه بود وناگاه خشت خشت
از شانه‌هاي خويش سرازير شد و مرد
□□□
باران گرفت، گريه گرفت، آسمان گرفت
باران گرفت... حال زمين و زمان گرفت

::از برهان بیگ زاده::

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 0:30  توسط عامر | 

دلتنگی

 

وقتی دلی برای دلی تنگ میشود دلتنگ

انگار پای عقربه ها سنگ میشود 

تکراری اند پنجره ها و ستاره ها

خورشید بی درخشش و گل سنگ میشود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان

هر ساز و هر ترانه بد آهنگ میشود

باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ میشود

هرکس بجز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ میشود

 

::از پریناز::

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 20:0  توسط عامر | 

هوش از سرم ببر ...

 

پرکن پياله را
كاين آب آتشين
ديری است ره به حال خرابم نمی برد
اين جامها كه در پيم می شود تهی
دريای آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب می ربايد و آبم نمی برد

من با سمند سركش و جادويی شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه های ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره های گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمی برد
پر كن پياله را

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلوده دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد

در راه زندگی
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگی
با اين كه ناله ميكشم از دل كه:
آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمی برد
پر كن پياله را

:: از فريدون مشيری ::

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 14:6  توسط عامر | 

                    عشق

 عشق

و عشق اين که دل از او به اشتياق می‌افتد
بدون اينکه بخواهيم اتفاق می‌افتد



اگر چه بار گرانی ست گر به دوش نباشد
مسير چشمه بودن به باتلاق می‌افتد



هميشه وقت رسيدن به عمق معنی نابش
گلوی واژه و جمله به اختناق می‌افتد



چه حکمتی ست خدايا که بی بلای وجودش
ميان زندگی و مرگ انطباق می‌افتد



هنوز هيچ دلی پی نبرده است که اين شود
چرا بی‌آنکه بخواهيم اتفاق می‌افتد...

 

:: از محمدرضا رستم‌پور ::

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 12:37  توسط عامر | 
 

 باز باران

باز باران با ترانه با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها
رودها راه اوفتاده شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پرگو
باز هر دم می پرند این سو و آن سو
می خورد بر شیشه در مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر نیست نیلی
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و زنده
آسمان، آبی چو دریا یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز، روشن
بوی جنگل تازه و تر همچو می هستی دهنده
بر درختان می زدی پر هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی برگ و گل هرجا نمایان
چتر نیلوفر درخشان آفتابی
سنگها، از آب جسته
از خزه پوشیده تن را بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه زیر پاهای درختان
چرخ می زد چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه سرخ و سبز و زرد و آبی
با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو دور می گشتم ز خانه
می پراندم سنگ ریزه تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله می شکستم "کردخاله"
می کشانیدم به پایین شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین از تمشک سرخ و مشکی
می شنیدم از پرنده داستانهای نهانی
از لب باد وزنده رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا بود دلکش، بود زیبا
شاد بودم می سرودم روز! ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
این درختان با همه سبزی و خوبی
گو، چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان روز! ای روز دلارا!
گر دلارائی ست از خورشید باشد ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبائی ست از خورشید باشد
اندک اندک، رفته رفته ابرها گشتند چیره آسمان گردید تیره
بسته شد رخسار خورشید درخشان
ریخت باران، ریخت باران
جنگل از باد گریزان چرخ می زد همچو دریا
دانه های گرد باران پهن می گشتند هرجا
برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابرها را،
تندر دیوانه، غران مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی از میانه از کرانه
با شتابی چرخ می زد بی شماره
گیسوی سیمین مه را شانه میزد دست باران
بادها با قوت خود می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس دلارا بود جنگل به! چه زیبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس گوارا بود باران وه! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندرین گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
بشنو، اکنون کودک من! پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا

:: از گلچين گيلاني ::

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 11:12  توسط عامر |